- دوشنبه ۳۰ فروردين ۹۵
لعنت به همه ی کابوس هایی که باعث میشه ....
با بغض وسردرد از خواب بیدار شیم....
+مردم خواب بلبل وسوسن و دشت و فلان می بینن...
اون وقت منم خواب می بینم ....؟؟!!
- يكشنبه ۲۹ فروردين ۹۵
- ادامه مطلب
یه حدیثی هست که میگه:
دختری که فوتبال دوست نباشه از ما نیست!!!...
+پیش به سوی دربی!!!...
- جمعه ۲۷ فروردين ۹۵
تو شب آرزوها برای همه ی آدمایی که می شناختم ونمی شناختم دعا کردم که...
ایشالله آرزوهاشون با حکمت خداشون یکی باشه!!!...
آمــــــین!!!...
- پنجشنبه ۲۶ فروردين ۹۵
دوست دارم اون انسان شریفی که برای اولین بار نظریه ی...
[کنکور 4ساعته رو برای ارزیابی 12سال درس خوندن+پیش دبستانی که سرجمع میشه 13سال!!! ]
ارائه داد رو ببینم...
اون زمان فقط ی سوال ازش دارم...
ماذا فاذا برادر/خواهر؟؟؟!!!!
- پنجشنبه ۲۶ فروردين ۹۵
خوبی این وب نوشته ها اینه که...
هر وقت دلت خواست می تونی بری پستای قبلی رو بخونی...
خیلی وقتا خاطراتت زنده میشن باهاشون...
خاطراتی که یه موقعایی از شدت روزمرگی می افتن ی گوشه مغزت
و...خاک می خورن و خاک می خورن و هــــی خاک می خورن!!!...
مث این [خاطرات گذشته منو می کشه آسون...]
+اینم ی نوع خوشبختیه دیگه...
+عنوانمان کپی می باشد از نوشته اصلی،با اجازه کوثر بانو جان!!! :)
- پنجشنبه ۲۶ فروردين ۹۵
داشتن یه جفت پت ومت 3ساله در خانواده...
اونم با تفاوت سنی 3ماه از هم در کنار همه ی سختی هاش...
ینی خود خود خوشبختی...
- چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵
درد ودل ی عاشق از نوع مذکر...
+به نظر من شکست عشقی برای آقایون(اگه واقعا عاشق باشن)
خیلی سخت تره تا برای خانوما...
- سه شنبه ۲۴ فروردين ۹۵
مامانم:دوس دارم خونمون طبقه ی بالا باشه اما از پله بدم میاد...
مثلا خوبه برم بالا دیگه پایین نیام...
من:خوب ی خونه بگیر که آسانسور داشته باشه...
از اینکه بری بالا و دیگه پایین نیای بهتر نیست عایا؟؟؟...
+بخشی از صحبت های منو مادر جان همین الان...
- سه شنبه ۲۴ فروردين ۹۵
ینی من متنبهم میشم می خوام درس بخونم...
مامان خانوم نمیزاره با این مهمونی بازیاش....
+مهمونی خیلی خوبه ها....
اما ن دقیقا شبی که من قصد درس خوندن داشتم اونم بعد 3ماه...
- دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵
نیمه ی گمشده ی عزیزم ...
لطفا قبل از پیدا کردن من حتما گیتار زدنو یاد بگیر...
خداجونم شمام ی لطفی کن...
نیم دونگ صدا برای خوندن بهش بده...
با سپاس فراوان!!!!....
+نیمه ی گمشده ی خوش صدا وهنرمند خواسته ی زیادیست عایا؟؟؟؟
- يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵
قباد:تو هنوزم دلت باهاشه؟؟؟!!!...
شهرزاد:نمی خوام حرفشو بزنیم...فراموشی زمان می بره...
فقط...
فکر می کنم اگه من به هر دری زدم و اونی نشد که می خواستم بشه...
لابد قسمت خرافه نیست هست واقعا...
- يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵
بزرگ آقا:من با دستای خودم همسرمو 2تا پسرمو گذاشتم تو خاک آخ نگفتم...
شهرزاد:خوب شما بزرگ آقایین...بزرگ همه این...از اون بالا که شما نگاه می کنین آدما حکم گله ی گوسفندو دارن فرقی نمیکنه مرگ وزندگیشون...
هاشم خان:شـــهرزاد!!!!
بزرگ آقا:بزار بگه سبـــک میشه!!...
شهرزاد:مارو آوردین اینجا که گریه زاریمون رو ببینین،یادمون بندازین آخ نگفتین موقع مرگ عزیزاتون... بزرگیتون رو به رخ ما بکشین...
ما بزرگ نیستیم بزرگ اقا داریم دق میکنیم!!!...
ایده از [اینجا]
- جمعه ۲۰ فروردين ۹۵
ادامه لـــطفا...
یه کمی طولانیه،اما به نظرم ارزش خوندن داره...
- جمعه ۲۰ فروردين ۹۵
- ادامه مطلب
بدبختی ینی شبی که فرداش آزمون داری وقد ی دونه جو هم درس نخوندی...
فینال مسابقه لباهنگ داشته باشه !!!
+این موضوع رو فقط بچه های درس نخون درک می کنن!!!
- پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵
یکی از فانتزیام اینه که لب دریا دور آتیش نشسته باشیم...
من اینور توام اونور دقیقا روبروم...
بعد همه بهت اصرار کنن که باید بخونی...
توام گیتارتو از کنارت برداری بذاری رو پات..
ی نگاه بهم بندازی و شروع کنی به خوندن این آهنگ...
- پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵
گاهی با شنیدن خبر مرگ کسی!!!
گاهی با دیدن ی فیلم یا شنیدن ی آهنگ!!!
گاهیم با خوندن ی متن یا حتی ی جمله کوتاه!!!
فکر نبودنشون تو ذهنم جرقه می زنه...
اما هنوز جرقه پا نگرفته و روشن نشده بغضم اشک میشه رو گونم...
میدونم خیلی اذیتشون کردم...
میدونم همیشه اونی نیستم که می خوان...
میدونم همه ی وجودشون رو برام گذاشتن و...
من با همه ی وجود براشون جبران نکردم...
اما به خود خدا نبودنشون رو طاقت نمی یارم...
خدا جونم....
نیاد اون روزی که من باشم و مامان بابام نباشنا!!!
- پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵
عاقا من بد میگم؟؟؟...
نه خدایی می خوام بدونم بد میگم؟؟؟...
من تمام حرفم اینه که مهمون عزیزی که داری تشریف میاری قدم سر چشم ما می زاری!!!
حداقل ی زمانی بیا که آدم تکلیفشو بدونه...
یا زمان ناهار باشه یا شام یا حداقل عصرونه...
بابا ساعت 7غروب میای،اصرارم میکنی که مامان خانوم شام نپزه
با خواهش وتمنا مینشونیش پیش خودت...
بعدم ساعت 9 خیلی شیک تشریف می بری خونتون...
اون وقت اهالی خونه می مونن و ی شکم گرسنه بدون شام!!!
لدفن وقتی مهمونی میرین فکر شکم گرسنه ی اهل خونه ام باشین...
+اصولا آدم شکمویی نیستم اما الان واقعا گشنمه...
- چهارشنبه ۱۸ فروردين ۹۵
هیچ وقت نویسنده خوبی نبودم...
تو همون دوران مدرسه ام همیشه انشاهام یکی در میون نوشته خودم بود...
هیچ زمانیم جسارت اینکه افکارمو روی کاغذ بیارم نداشتم...
تا اینکه ی روز که خیلی عصبی بودم نگام افتاد به سررسید روی میز...
اون لحظه تنها کاری که می تونستم بکنم نوشتن بود...
پس نوشتم از حسم از افکارم از همه چی...
خالی شدم....سبک سبک...
از اون زمان هروقت که دلم گرفت رفتم سراغ سررسید نوشته هام...
برام مهم نبود چقدر جمله بندیم درسته یا نوشتم چقدر ادبیه...
فقط تنها چیزی که مهم بود آرامشی بود که با نوشتن پیدا می کردم...
از اون روز به بعد نوشتن شده عادتم...
از اتفاقات زندگیم...از احساساتم...از روزمرگی هام...
این وبم برام حکم همون سررسید خاطره هامو داره...
ممنون که خوندین...
+اولین پست بلاگ
+تازه از بلاگفا اسباب کشی کردم!!!...
- سه شنبه ۱۷ فروردين ۹۵

درباره ی احساسش و روزمرگی هاش...
قضاوت ممنوع!... :(
-
درد ودل نوشت (۱۶)
-
یهویی نوشت (۱۷)
-
مهمونی نوشت (۴)
-
تلخ نوشت (۶)
-
فانتزی نوشت (۵)
-
بدبختی نوشت (۳)
-
متفرقه نوشت (۱۳)
-
خوشبختی نوشت (۸)
-
خانوادگی نوشت (۶)
-
حال خوب نوشت (۶)
-
دخترونه نوشت (۴)
-
بدشانسی نوشت (۱)
-
حال خراب نوشت (۷)
-
تیکه نوشت (۲)
-
ماه رمضان نوشت (۷)
-
دوستانه نوشت (۱)
-
عشقولانه نوشت (۶)
-
عصبانی نوشت (۲)
-
گلایه نوشت (۱)